اخطار : در صورت درخواست مراجع قضائي , تمام مشخصات
كاربر متخلف(قوانين سايت)شامل آي پي در اختيار مراجع قضائي گذاشته مي شود
اين وب سايت در ستاد ساماندهي پايگاه هاي اينترنتي ايراني ( زير نظر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ) ثبت شده است
امتياز لازم براي رفتن لينكهاي تازه به صفحه لينكهاي داغ : 5
كاربراني كه ميانگين امتياز ده لينك آخر ارسالي آنها بيشتر از 1 مي باشد مي توانند 3 لينك در روز ارسال كنند
تبليغات كد جاوا اسكريپت تبليغات كد جاوا اسكريپت
افتادن دختر از روی اسب

در زمانی های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش در می‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر...
ادامه مطلب»
این دو تا داستان رو بخون به خدا ضرر نمیکنی
ادامه مطلب»
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :

بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟

همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد

حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و

گفت :آری من مسلمان
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پی
ادامه مطلب»
از دودکش بخاری که پایین می‌اومد حسابی مراقب لباسهای قرمز و تمیزش بود، به خصوص با اون کلاه دراز منگوله دارش خیلی دوست داشتنی شده بود، بین راه یه بار دیگه لیست کارهای اون شب رو مرور کرد، دقیقاً 1532 بچه اون شب منتظرش بودن، باید کادوهای سال نوی همه رو تا صبح به دستشون می رسوند.....
ادامه مطلب»
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند.
ادامه مطلب»
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ادامه مطلب»
ساحل شلوغ بود، كمی دورتر ترمه داشت توی ماسه‌ها بازی می‌كرد، مارال گفت:

- ترمه! عزیزم! دست نزن تو ماسه‌ها! كثیفه!
ادامه مطلب»
ازدواج پدر و مادر من، به قول مادربزرگم (مادر پدرم) یك وصله ناجور بود. ظاهرا آن دو عاشق بودند، آن هم در سنین بسیار پایین، مادرم شانزده ساله بوده كه با پدر بیست ساله‌ام آشنا می‌شود، كارشان خیلی زود به دوست داشتن می‌رسد و پس از سه- چهار ماه حس می‌كنند آماده ازدواج با یكدیگرند.
ادامه مطلب»
داستانی جالب
ادامه مطلب»
دو ماهی می‌‌شد كه بیكار بودم و روم نشده بود كه به مریم بگم، آخه باردار بود و اگه می‌‌فهمید غصه می‌‌خورد و به خاطر این كه از موضوع باخبر نشه مثل همیشه ساعت هفت صبح از خونه می‌‌زدم بیرون و شب برمی‌گشتم.
ادامه مطلب»
داستانی کوتاه و خواندنی
ادامه مطلب»
بسیار جذاب و خواندنی
ادامه مطلب»
چند تا داستان کوتاه خواندنی

لطفا نظر بدید
ادامه مطلب»
زندگی و مرگ
ادامه مطلب»
یک داستان کوتاه از پائولو کویلو
ادامه مطلب»